golebaroon.persianblog.ir
دل نوشته هاي باران
چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩
در انتظار بهار ... نظرات() 

گاهی که دلم به اندازه ی تمام غروبها می گیرد
چشمهایم را فراموش می کنم
اما دریغ که گریه ی دستانم نیز مرا به تو نمی رساند
من از تراکم سیاه ابرها می ترسم

و هیچ کس مهربانتر از گنجشکهای کوچک کوچه های کودکی ام نیست
و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد
و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند
با این همه ، نازنین ، این تمام واقعه نیست
از دل هر کوه کوره راهی می گذرد
و هر اقیانوس به ساحلی می رسد
و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد
از چهار فصل دست کم یکی که بهار است

پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
  ... نظرات() 

ساعت ها را بگو بخوابند بیهوده زیستن را نیازی به شمارش نیست

سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۸
حس زیبا ... نظرات() 

خدا
آن حس زیباییست که در تاریکی صحرا،
زمانی که هراس مرگ می دزدد سکوتت را،
یکی همچون نسیم دشت میگوید
" کنارت هستم ای تنها"
ودل آرام میگیرد.

جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸
شطرنج ... نظرات() 

فریادم در سینه گمگشته
و نگاهم
در تبسم یک لبخند خشک مات
آشنای ایین و غریبه کیش
دیر صبحی است
که دلم تنگ است
و روحم
در اندیشه ی عروج بی پایان
چون شمع می سوزد
ودر پیچ و خم شطرنج زندگی
گاه کیشم و گاه مات

پنجشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸۸
هوای گریه ... نظرات() 

نبسته ام به کس دل

نبسته کس به من دل

چو تخت پاره بر موج

رها رها رها من

ز من هر آنکه او دور

چو دل به سینه نزدیک

به من هر آنکه نزدیک

از او جدا جدا من

نه چشم دل به سویی

نه باده در سبویی

که ترکنم گلویی

به یاد آشنا من

ستاره ها نهفتند

در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من

سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸
زندگی رسم خوشایندی نیست ... ... نظرات() 

در سکوتی دلتنگ
در حصاری مستور
عطر تنهایی من در همه جا پیچیدست
و هوس هوش مرا آکنده
با تمنای گناهی مبهم
مادر آگاه ز تنهایی من می پرسد :
تو چرا مثل عدم تنهایی؟
تو چرا کنج قفس هیچ نمی خوانی باز ؟
تا به آهنگ تو یکدم نفسی تازه کنم ،
شهر ما قبلگه عشق و وفا و غزل است ،
تو چرا تنهایی؟
واژه ها در به درند
ناتوانند به ادرک جنون
هیچ کس در این شهر
حس بی تاب مرا خوب نخواهد فهمید
که چرا اینگونه
داغ تنهایی یک آلاله
چشم پر عشوه گر یک نرگس
و غم شرق به غرب سوسن
بر دل گلشن من روییدست
دوست دارم که بگویم سهراب ،
زندگی رسم خوشایندی نیست
زندگی بالش یک خواب بلند ابدی است
زندگی چیدن یک سیب هوس آلود است
زندگی طیف سفیدی است که آن سوی نهایت پیداست
زندگی  تلخترین لحظه ی یک مردودی است
آری آری سهراب ،
زندگی هر چه که هست
زندگی رسم خوشایندی نیست ...

جمعه ٢٤ مهر ۱۳۸۸
خسته ... نظرات() 

از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم
آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام

پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸
دود می خیزد ... نظرات() 

دود می خیزد ز خلوتگاه من
کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانه ام ؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افکندم در آب
لیک از ژرفای دریا بی خبر
بر تن دیوارها طرح شکست
کس دگر رنگی در این سامان ندید
چشم می دوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید
تا بدین منزل نهادم پای را
از درای کاروان بگسسته ام
گر چه می سوزم از این آتش به جان
لیک بر این سوختن دل بسته ام
تیرگی پا می کشد از بام ها 
صبح می خندد به راه شهرمن
دود می خیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن

شنبه ٦ تیر ۱۳۸۸
دلم تنگ است ... نظرات() 

sms-jok.royablog

سکوت سرد فاصله ها تنم را میلرزاند ، به یاد روز هایی که بودنت را نفهمیدم 

یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸
با تو ... نظرات() 

بیا با هم بخوانیم

        شکوه لحظه‌ها را

                بیا با هم ببینیم

                        سکوت یاسها را

بیا باهم بخندیم

    وفای بی‌وفا را

            بیا با هم بگرییم

                    شکست لاله‌ها را

بیا با هم بلرزیم

    شروع بادها را

        بیا با هم بسازیم

                تمام سازها را

بیا با هم بغریم

    تمام دردها را

        بیا با هم همیشه

            به هم عاشق بمانیم

بیا به حرمت عشق

    من و تو ، ما بمانیم

         چرا که بی‌تو من هم

                  نگاهی سرد دارم

                          دلی پر درد دارم

                                بیا باهم بمانیم

یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸
" هم شکست و هم شکستم داد دل " ... نظرات() 

آه، ای ابر بهاری مویه کن                روح تبدار مرا پاشویه کن       

این گران باری که بر دل می‌برم         هم تو میدانی چه مشکل می‌برم

هستی‌ام در پای آن سرمست رفت   آه، ای یاران دلم از دست رفت

انتهای هر چه رسوایی منم             عاشق شبهای تنهایی منم

بارها با لاله صحبت کرده‌ام              بار‌ها با ماه خلوت کرده‌ام

فکر من از آسمان ، آبی تر است      روح من با عشق عنابی تر است

من سر هر کوچه یا هو می‌زدم        پیش پای عشق زانو می‌زدم

آه، آه، ای شاعران نسترن              گل به گل داغ است حرف شعر من

با جدایی خو گرفتن مشکل است     از شقایق رو گرفتن مشکل است

او شبی آمد... مرا ویرانه کرد           او مرا یک باغ بی‌پروانه کرد

دل مرید کیش اشراقیش شد          دل اسیر ایها الساقیش شد

او که خویشاوند نزدیک گل است      شرح احساسات سبز بلبل است

او که با آیینه ها مانوس بود            چشم او یک کاسه اقیانوس بود

در نگاهش آسمانی راز داشت        کهکشان در کهکشان اعجاز داشت

آمد از آنسوی جنگلهای راز             آمد از آنسوی پرچین نیاز

آمد از دردش پُرم کرد و گذشت        در وفا سیلی خورم کرد و گذشت

آی دل ... زهر جدایی را بخور          چوب عمری بی‌وفایی را بخور

آی دل دیدی که ماتت کرد و رفت     خنده‌ای بر خاطراتت کرد و رفت

من که گفتم این بهارافسردنیست من که گفتم این پرستو مردنیست

وه ... عجب کاری به دستم داد دل   هم شکست و هم شکستم داد دل

 

 

سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
بانوی اردیبهشت ... نظرات() 

قسمتِ من از بهار ، سهم ِ من از سرنوشت
تولدت مبارک ، بانوی اردیبهشت
زیبای قصه ی من ، خواب ِ کدوم طلسمی؟
بگو به جز فرشته ، بهت میاد چه اسمی؟
خواب ِ قشنگ برکه ، رویای دور یک قو
درامتداد ِ پرواز ، پرستو تا پرستو
نبودی من می مُردم ، نباشی من می میرم
تو هستی که همیشه ، هر لحظه جون می گیرم
راز نگفته ی عشق ، حرف نخونده ی دل
بیتابی های امواج ، بی خوابی های ساحل
آرامش ِ یه جنگل ، نوازش ِ یه دریا
بگو  که تو کی هستی؟  معمّا در معمّا
نجابت ِ گل ِ سرخ ، حیای سبز ِ باغچه
فال ِ قشنگ ِ حافظ ، دلخوشیای طاقچه
پنجره های خونه ،دلواپس ِ همیشَه ن
وقتی دلت می گیره ، جاده ها ابری می شن
وقتی که خیس ِ چشمات ، بغض می کنه خیابون
هم گریه می شه با تو ، شرشر ِ تند ِ بارون
بخند تا من بخندم ، عاشقتم همیشه
گُل هر چی غنچه باشه ، لب ِ تو که نمیشه


تقدیم با عشق

دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸۸
گفتگو ... نظرات() 

آینه

می پرسد از من کیستی ؟ می گویمش اما نمی داند

این چهره ی گم گشته در آیینه ی خود را نمی داند

می خواهد از من فاش سازم خویش را باور نمی دارد

آیینه در تکرار پاسخ های خود حاشا نمی داند

می گویمش گم گشته ای هستم که در این دور بی مقصد

کاری بجز شب کردن امروز یا فردا نمی داند

می گویمش ‚ چیزی از این ویران نخواهی یافت

کاین در غبار خویشتن چیزی از این دنیا نمی داند

می گویمش ‚ آنقدر تنهایم که بی تردید می دانم

حال مرا جز شاعری مانند من تنها نمی داند

می گویم و می بینمش او نیز با آن ظاهر غمگین

 آن گونه می خندد که گویی هیچ از این غمها نمی داند

 

 

 

 

 

 

 

دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۸
خاطرات بودنی قدیم ... نظرات() 

زمان را کاسه ای نیست تا که لبریز شود فضیلتی رونده دارد بسان آب و صراحت مکرری بسان سال اما لحظه هایی به وسعت نامریی یک خاطره باز می گرداند آب را به سرچشمه و می برد دل را به کهن سردابه ها تا نوازش دهد خاطرات بودنی قدیم را.

 

جمعه ٢۳ اسفند ۱۳۸٧
کسی نیست ، با خودم حرف می زنم ... نظرات() 

کجا می روی ؟
با تو هستم
ای رانده حتی از اینه
ای خسته حتی از خودت
کجای این همه رفتن
راهی به آرزوهای آدمی یافتی ؟
کجای این همه نشستن
جایی برای ماندن دیدی ؟
سر به راه
رو به نمی دانی تا کجا
چرا اتاقت را با خود می بری ؟
چرا عکس های چند سالگی را به ماه نشان می دهی ؟
خلوت کوچه ها را چرا به باد می دهی ؟
یک لحظه در این تا کجای رفتن بمان
شاید آن کاغذ مچاله که در باد می دود
حرفی برای تو دارد
سطری نشانی راهی
خیالت من از این همه فریب
که در کتابخانه های دنیا به حرف می ایند
و در روزنامه های تا غروب می میرند
چیزی نفهمیده ام ؟
خیالت من از پنجره های باز خانه ی سالمندان
که رو به از صبح توپ بازی
تا بای بای تیله ها و گلسر های رنگی حسرت می کشند
چیزی نفهمیده ام ؟
هنوز راهی از چشم های خیسم
 رو به خاک بازی در باغ و
پله های شکسته ی روز دبستان
می رود
هنوز بغضی ساده
رو به دفتری از امضای بزرگ و یک بیست
که جهان را به دل خالی ام می بخشید
می شکند
حالا در این بی کجایی پرشتاب
با که اینقدر بلند حرف می زنی ؟
تمام چشم های شهری شده نگاهت می کنند
کسی نیست ، با خودم حرف می زنم

چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧
فراموش کردنت را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت ... نظرات() 

امشب همه چیز رو به راه است
همه چیز آرام، آرام، باورت می شود ؟
دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم با یاد تو 
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم، بی صدا کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام نفس بکشم بدون تو و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم و بدون شانه هایت !
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
اما هنوز یک چیز هست که یاد نگر فته ام
که چگونه برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم
و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم
تو نگرانم نشو !
فراموش کردنت را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت ...

سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٧
جاده ... نظرات() 

خدا گریه ی ی مسافر رو ندید
دل نبست به هیچ کس و دل نبرید
آدم رو برای دوری از دیار
جاده رو برای غربت آفرید
جاده اسم منو فریاد می زنه
میگه امروز روز دل بریدنه
کوله باری که پر از خاطره هاس
روی شونه های لرزون منه
از تموم آدمای خوب و بد
از تموم قصه های خوب و بد
چی برام مونده به جز یه خاطره
نقش گنگی تو غبار پنجره
جاده آغوششو وا کرده رام
منتظر مونده که من باهاش بیام
قصه ی تلخ خداحافظی رو
می خونم با اینکه بسته هست لبام
پشت سر گذاشتن خاطره ها
همه ی عشق ها و دلبستگی ها
خیلی سخته ولی چاره ندارم
پشت سر گذاشتن خاطره ها
همه ی عشق ها و دل بستگی ها
خیلی سخته ولی چاره ندارم
جاده فریاد می زنه بیا بیا

سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٧
برای آخرین بار ... نظرات() 

دور می شم از تو آروم مثل گذشتن از خواب
آروم تر از پرواز یه شبنم زیر آفتاب
آروم مث نسیمی که می گذره از چمن
میگذرم از کنارت همدم محبوب من ....
دور میشم از پیش تو آهسته اما خسته
حالا که بوسه ی خواب روی چشات نشسته
حالا می رم که مهتاب اسم تو رو صدا کرد
دست پر از تمنات دست منو رها کرد ....
آروم می رم مبادا رفتنمو ببینی
با چشمای پر از اشک سر راهم بشینی
دیگه وقتی نمونده تو دل این شب تار
می سپرمت به خاطر برای آخرین بار

چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧
چهارشنبه بارانی ... نظرات() 

حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی !
پیش از آن که با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی ...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود !

چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٧
.... ... نظرات() 

برای نگفتن آنقدر حرف دارم که زبان حوصله ام سر رفته است
و برای نوشتن نیز آنقدر که قلم میان انگشتانم به خواب میرود

سه‌شنبه ۳ دی ۱۳۸٧
یا لطیف ... نظرات() 

هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم لطیف تو را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم . خوب یادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم.بس که لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا نمی شدم . اما زمین تیره بود . کدر بود ، سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد . و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر. من سنگ شدم و سد و دیوار . دیگر نور از من نمی گذرد ، دیگر آب از من عبور نمی کند ، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش ، چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام ، گریه نمی کنم تا تمام نشود ، می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگ ریزه ببارد.
یا لطیف ! این رسم دنیاست که اشک ، سنگ ریزه شود و روح ، سنگ و صخره ؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟
وقتی تیره ایم ، وقتی سراپا کدریم به چشم می آییم و دیده می شویم ، اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد ، ناپدید می شود.
یا لطیف ! کاشکی دوباره ، تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا من می چکیدم و می وزیدم و ناپدید می شدم ، مثل هوا که ناپدید است ، مثل خودت که ناپیدایی.
یا لطیف ! مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ...

دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧
نگرانم... ... نظرات() 

نگران دوری دستهایمان
و بی قراری فاصله ها…
نگران باران های آمده و نیامده…
مرور کردن شب و روز…
نگران تنها شدن…
نگران کم شدن آبی های آسمان…
نگران حرفهای نگفته ی چشمهایمان
و غبار گرفتن کوچه های خاطره…
نگران سرد شدن نفسهایمان…
کمرنگ شدن اشتیاق دیدارمان…
نگران بومهای خالی دیوارها…
نگران یخ زدن قلبهایمان...
نگرانم…
نگرانم…

چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧
چشم من ... نظرات() 

چشم من بیا منو یاری بکن گونه هام خشکیده شد کاری بکن
غیره گریه مگه کاری میشه کرد کاری از ما نمیاد زاری بکن
اونکه رفته دیگه هیچوقت نمیاد تا قیامت دل من گریه میخواد
هرچی دریا رو زمین داره خدا با تمومه ابرای آسمونا
کاشکی میداد همه رو به چشم من تا چشام به حال من گریه کنن
اونکه رفته دیگه هیچوقت نمیاد تا قیامت دل من گریه میخواد
قصهء گذشته های خوب من خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن
حالا باید سر رو زانوم بذارم تاقیامت اشک حسرت ببارم
دل هیشکی مث من غم نداره مثل من غربت و ماتم نداره
حالا که گریه دوای دردمه چرا چشمام اشکشو کم میاره
خورشیده روشن ما رو دزدیدن زیره اون ابرای سنگین کشیدن
همه جا رنگه سیاهه ماتمه فرصت موندنمون خیلی کمه
اونکه رفته دیگه هیچوقت نمیاد تا قیامت دل من گریه میخواد
سرنوشت چشاش کوره نمیبینه زخم خنجرش میمونه تو سینه
لب بسته سینهء غرق به خون قصهء موندن آدم همینه
اونکه رفته دیگه هیچوقت نمیاد تا قیامت دل من گریه میخواد

جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه ... نظرات() 

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب
شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب
پشت ستون سایه ها روی درخت شب
می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب

می دانم آری نیستی اما نمی دانم
بیهوده می گردم بدنبالت ‚ چرا امشب ؟

هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما
نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب
ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف
ایکاش می دیدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب
گشتم تمام کوچه ها را ‚ یک نفس هم نیست

شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب
طاقت نمی آرم ‚ تو که می دانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم ‚ بی تو ‚ تا امشب
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سرکنم بی ماجرا امشب؟

دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸٧
دنگ .... دنگ ... نظرات() 

 

دنگ .... دنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی درپی زنگ
زهر این فکر که این دم گذر است
می شود نقش به دیوار رگ هستی من
لحظه ام پر شده از لذت
یا به زنگار غمی آلوده است
لیک چون باید این دم گذرد
پس اگر می گریم
گریه ام بی ثمر است
و اگر می خندم
خنده ام بیهوده است
دنگ ... دنگ
لحظه ها می گذرد
آنچه بگذشت نمی آید باز                                                         
قصه ای هست که هرگز دیگر نتواند شد آغاز
مثل این است که یک پرسش بی پاسخ
بر لب سرد زمان ماسیده است
تند بر می خیزم
تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز
رنگ لذت دارد آویزم
آنچه می ماند از این جهد به جای
خنده ی لحظه ی پنهان شده از چشمانم
و آنچه بر پیکر او می ماند
نقش انگشتانم
دنگ...دنگ
فرصتی از کف رفت
قصه ای گشت تمام
لحظه باید پی لحظه گذرد
تا که جان گیرد در فکر دوام
این دوامی که درون رگ من ریخته زهر
وارهانیده از اندیشه من رشته حال
وز رهی دور و دراز
داده پیوندم با فکر زوال
پرده ای می گذرد
پرده ای می اید
می رود نقش پی نقش دگر
رنگ می لغزد بر رنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ
دنگ ... دنگ

چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧
و من عاشقانه پاییز را دوست دارم... ... نظرات() 

پاییز را دوست دارم...

بخاطر غریب و بی صدا آمدنش

بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش

بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش

بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش

بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی

بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها

بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش

بخاطر شب های سرد و طولانی اش

بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام

بخاطر پیاده روی های شبانه ام

بخاطر بغض های سنگین انتظار

بخاطر اشک های بی صدایم

بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام

بخاطر معصومیت کودکی ام

بخاطر نشاط نوجوانی ام

بخاطر تنهایی جوانی ام

بخاطر اولین نفس هایم

بخاطر اولین گریه هایم

بخاطر اولین خنده هایم

بخاطر دوباره متولد شدن

بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر

بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه

بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه

بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش

پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز

و من عاشقانه پاییز را دوست دارم...

دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧
پاییز ... نظرات() 

 

پاییز

پاییز هیچ حرف تازه‌ای برای گفتن ندارد

با این همه

از منبر بلند باد

بالا که می‌رود

درخت‌ها چه زود به گریه می‌افتند!!

پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧
باران ... نظرات() 

آخرین برگ سفرنامه ی باران اینست

که زمین چرکین است

پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٧
احساس ... نظرات() 

من اکنون احساس می کنم،
بر تل خاکستری از همه ی آتش ها و امیدها و خواستن هایم،
تنها مانده ام.
و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم.
و اعماق آسمان ساکت را می نگرم.
و خود را می نگرم.
و در این نگریستن های دردناک و همه تلخ،
این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است،
و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر که تو این جا چه می کنی؟
امروز به خودم گفتم:
من احساس می کنم که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد.
همین و همین
.

دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٧
خاطره ی پرواز ... نظرات() 

برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافیست.لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را با آن بشکافی.پرهایش را بزن خاطره پریدن با او کاری میکند که خودش را به اعماق دره ها پرت میکند.

چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧
دلتنگی ... نظرات() 

 

بی تو چه کنم؟

دلتنگی حس غریبی است که فقط در دل رخنه می‎‎کند، دلتنگی آرایه ادبی سینه است آنگاه که صدای قاصدکهای مهربان از لای درختان شنیده می‎شود و دلتنگی را می‎توان در شب احساس کرد وقتی که همه جا تاریک است، وقتی که کسی جز خودمان درخیابان خلوت دل قدم  نمی زند و پی چیزی و گم کرده‎ای می گردیم و آن گم کرده کسی و چیزی نیست جز تو ای مهربان.در امتداد شب حصار دل را می‎شکنم و غصه‎هایم را به پرنده‎های مهاجر می‎دهم تا برایت به آستانه پنجره عشق بیاورند، آنگاه است که غروب رنگی دوباره به خود می‎بیند.
آری ای دوست این دنیای فانی ما آدمهاست که بی جهت غروب و طلوع را نظاره‎گر می شویم، غصه‎هایمان را بیشتر می کنیم و در آخر از رنگ زشت زندگی بدمان می‎آید.

 

سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٧
پرواز ... نظرات() 

بالم شکسته است
پرواز می خواهم
برای رفتن آواز می خواهم
صدای ناقوس می آید
من ققنوس می خواهم
سپیدار پیر می خواند مرا
آواز قناری می سوزاند مرا
آتش سوسن می جوشاند مرا
بال شکسته می نشاند مرا
بالم شکسته است
پرواز می خواند مرا
بی نهایت می شکافد مرا
برگهای سپیدار می پوشاند مرا
و این منم بی حضور و بی نشان
در تیره ی  آلوده ی شب
بال کشان در اقیانوس سیاهی فرو می روم
من پرواز می خواهم ...

جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧
خدایا ... نظرات() 

از تنگنای محبس تاریکی/ وز منجلاب تیره این دنیا/ بانگ پر از نیاز مرا بشنو/ آه ای خدای قادر بی همتا.
خداوندا فقط تو آگاهی و تو می دانی که دست از غیر تو شسته ام. به ملکوت آسمانت نظر دوخته ام. برای بیان رازهای درونم گوشی شنواتر از تو نیافتم. و دوستی مهربانتر از تو پیدا نکردم. دوست دارم شانه به شانه هم راه برویم. بر تپه های تنهایی بنشینیم و من بگویم و تو بشنوی. آرام برایت نجوا کنم و تو با دست بادت موهایم را نوازش کنی و با قطرات بارانت برایم گریه کنی و با رنگین کمان هفت رنگت دلم را شاد سازی.
خدایا در پهنه دنیایی که برایمان ساختی از انسانیت رنگی و اثری نمانده است. چه انسانها که اکنون از گرسنگی و فقر کودکان خویش را به خواب وا می دارند. چه بسیار انسانهایی که در دام عفریت فقر گرفتار آمده اند و صبر از کف داده اند و عفت و عزت خویش را در هر بازاری به فروش گذاشته اند. چه بسیار انسانهایی که همچون زالو از شیشه عمر دیگران سیراب می شوند و پا بر گرده بندگانی می گذارند که خود قانون بردگی شان را پاره کرده اند.
خدایا، خدایا.... بارها شده است که دلم برایت تنگ شده، بارها دلم برای نگاهت، صدایت و نوازشهایت تنگ شده. دلم برای این همه ظلمی که در لحظه لحظه زمان ها شاهد و ناظر آن هستی می سوزد. دوست داشتی بندگانت در نهایت مهربانی و صلح با هم زندگی کنند و دم به دم شیطان درون خویش ندهند. اما انگار خدایا این آرزو برایت هر روز دست نیافتنی تر می شود. خدایا مباد امیدت به متحول شدن ما به احسن حالات ناامید گردد. و برای خوب شدن مان دعا نکنی. من نیز با تو ای خدای مهربانم دعا می کنم برای عاقبت به خیر شدن نسل انسانها. نسلی که همچون ققنوس از خاکستر ظلم ها و عداوت ها سر بر می آورد تا فقط و فقط صلح را دریابد و دوستی و شادی و مهر را.
دعایم را بپذیر و آن را به اجابت برسان، آمین.

یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٧
دریا ... نظرات() 

دریا با هر حرف و نگاش
با ساحل تنهاییاش
دریا با امواج نگاش
با غربت و بغض صداش
با اینهمه درد و دلاش
شب با صدای پریاش
با اون غروب عاشقاش
بزرگی و سادگیاش
با عشق و غربت دلاش
با ناز قلب ماهیاش
با کوچیکیه کشتیاش
با نم نم بارونکاش
با دوستی و قهر کردناش
با قلب ناز و بی ریاش
با حوریاش با پریاش
دوست هنوز با آدماش
با غصه های عابراش
اما کجاست دوستی براش
کی میشه عاشق شباش
کی می بینه بغض نگاش
کی میشنوه درد و دلاش
هزار هزار بغض غریب و بی صداش
دریا با قلب بی ریاش
شب با نگاه عاشقاش
کی میبینه تنهاییاش؟

شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧
تنهایی باغ ... نظرات() 

 در ته تنهایی باغ بزرگ
باد آمد بوته ای ترسید و مرد
باد آمد شد همیشه رهگذر
چون مسافر های عاشق در گذر
در میان همهمه تنها و کور
جاده های بی مسافر دور دور
باغ تنها و غم انگیز و صبور
زنده است با خاطرات خوبه دور
در میان خلصه ی خواب درخت
می نوازد شب پره تنها و سخت
شب چراغ شب شده خاموش و سرد
باغ می میرد در این سرمای سرد
باد اما بی خیال و در گذر
بی خیال و چون همیشه رهگذر
باغ مرد اندر میان بی کسی
دل ولی هرگز نبستست بر کسی
باغ مرد و لحظه ها را باد برد
باد رفت و باغ را از یاد برد

 

دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧
آدم اینجا تنهاست ... نظرات() 

آدم اینجا تنهاست

چشم تا کار می کند بذر تنهایی و غربت همه جا پاشیده

تشنه ی زمزمه ام

دور خواهم شد از این خاک غریب

خانه دوست کجاست

در کدامین نقشه با کدامین واژه می توان او را یافت

آدم اینجا تنهاست

آسمان آبی نیست

دورها آوایی است

مثل آواز سپید مهتاب

مثل سبزی بهار مثل دریا جنگل

که مرا سوی خود می خواند

آه ای همت در من پیدا

مددی تا که بیابم راهی

دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٧
و خدا هست چرا غصه ؟! چرا ...؟!!! ... نظرات() 

ماه من , غصه چرا ؟!! 

آسمان را بنگر که هنوز , بعد صدها شب و روز مثل آن روز نخست گرم و آبی و پر از مهر , به ما می خندد ! 

یا زمینی را که , دلش از سردی شب های خزان نه شکست و نه گرفت ! 

بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید و در آغاز بهار , دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت , تا  بگوید که هنوز , پر از امنیت احساس خداست !! 

ماه من , غصه چرا ؟!! 

تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم , همه خوشبختی توست ! 

ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن گفتن ها کار آن هایی نیست , که خدا را دارند .....! 

ماه من ! غم و اندوه , اگر هم روزی مثل باران بارید , 

یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست , با نگاهت به خدا , چتر شادی وا کن و بگو با دل خود , که خدا هست , خدا هست ...! 

او همانی است که در تارترین لحظه شب , راه نورانی امید نشانم می داد ...!! 

او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد , همه زندگی ام غرق شادی باشد ....!

ماه من ! غصه اگر هست , بگو تا باشد !

معنی خوشبختی بدون اندوه است ....!

این همه غصه و غم , این همه شادی و شور , چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند , همه را با هم و با عشق بچین ....

ولی از یاد مبر , پشت هر کوه بلند , سبزه زاری است پر از یاد خدا !

و در آن باز کسی می خواند , که خدا هست , خدا هست و چرا غصه ؟! چرا ...؟!!!

 

چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧
عجب صبری خدا دارد ... نظرات() 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم
همان یک لحظه اول
که اوّل ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی
به روی یکدگر، ویرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که در همسایه ی صدها گرسنه

چند بزمی  گرم عیش و نوش می دیدم
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم
بر لبِ پیمانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
و می دیدم یکی عریان و لرزان

دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین
زمین و آسمان را
واژگون، مستانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
نه طاعت می پذیرفتم
نه گوش از بهراستغفار این بیدادگرها تیز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمایان
سبحه صد دانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو
آواره و دیوانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را
پروانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
به عرش کبریایی، با همه صبر خدایی
تا که می دیدم عزیزِ نابجایی

ناز بر یک ناروا کرده خواری می فروشد
گردش این چرخ را
وارونه بی صبرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که می دیدم مشوّش عارف و عامی

زبرق فتنه ی این علم عالم سوز مردم کش
به جز اندیشه عشق و وفا، معدوم هر فکری
در این دنیای پر افسانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
چرا من جای او باشم؟
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد
وگرنه من به جای او چو بودم
یک نفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!

عجب صبری خدا دارد!

 

 

جمعه ۱٧ خرداد ۱۳۸٧
سبکباران ساحل ها ... نظرات() 

             

لب دریا، نسیم و آب و آهنگ
شکسته ناله های موج بر سنگ
مگر دریا دلی داند که ما را

چه توفان ها ست در این سینه تنگ
تب و تابی ست در موسیقی آب

کجا پنهان شده ست این روح بی تاب
فرازش، شوق هستی، شور پرواز

فرودش غم سکوتش مرگ ومرداب
سپردم سینه را بر سینه کوه

غریق بهت جنگل های انبوه
غروب بیشه زارانم در افکند

به جنگل های بی پایان اندوه
لب دریا گل خورشید پرپر
به هر موجی پری خونین شناور
به کام خویش پیچاندند و بردند،

مرا گرداب های سرد باور
بخوان، ای مرغ مست بیشه دور

که ریزد از صدایت شادی و نور
قفس تنگ است و دل تنگ است، ورنه

هزاران نغمه دارم چون تو پر شور
لب دریا، غریو موج و کولاک

فرو پیچده شب در باد نمناک
نگاه ماه، در آن ابر تاریک

نگاه ماهی افتاده بر خاک
پریشان است امشب خاطر آب

چه راهی می زند آن روح بی تاب
سبکباران ساحل ها  چه دانند

شب تاریک و بیم موج و گرداب

لب دریا، شب از هنگامه لبریز
خروش موج ها: پرهیز ... پرهیز ...
در آن توفان که صد فریاد گم شد

چه بر می آید از وای شباویز ؟
چراغی دور، در ساحل شکفته

من و دریا، دو همراز نخفته
همه شب، گفت دریا قصه با ماه

دریغا حرف من، حرف نگفته !

 

دوشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٧
ماه من ... نظرات() 

ماه من غصه نخور زندگی جذر و مد داره

دنیامون یه عالمه آدم خوب و بد داره

ماه من غصه نخور همه که دشمن نمی شن

همه که پر ترک مثل تو و من نمی شن

ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه

خیلی کم پیدا می شه کسی رو حرفش بمونه

ماه من غصه نخور گریه پناه آدماس

تر و تازه موندن گل واسه اشک شبنماس

ماه من غصه نخور زندگی خوب داره و زشت

خدارو چی دیدی شاید فردامون باشه بهشت

ماه من غصه نخور باز داره فصل سیب میشه

میدونم گاهی ادم تو وطنش غریب میشه

ماه من غصه نخور ماها که تب نمیکنن

ماها که از ادما کمک طلب نمیکنن

ماه من غصه نخور شمدونیا صورتین

دلایی که بشکنن چون عاشقن قیمتین

ماه من غصه نخور خاطرهامون کودکن

توی این قصه دلا یه وقتایی عروسکن

ماه من غصه نخور بازی زمین خوردن داره

کار دنیا همینه تولد و مردن داره

ماه من غصه نخور گلا میان عیادتت

به نتیجه میرسه یه روز عبادتت

ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمی شه

اونی که غصه نداشته باشه آدم نمی شه

ماه من غصه نخور خیلی ها تنهان مثل تو

خیلی ها با زخمای زندگی آشنان مثل تو

ماه من غصه نخور حافظ واست باز میکنم

شعراشو میخونم تورو مداوا میکنم

ماه من غصه نخور دنیا رو بسپار به خدا

هر دومون دعا کنیم تو هم جدا منم جدا

دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٧
دل من ... نظرات() 

چه غریب ماندی ای دل! نه غمی, نه غمگساری

نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

چه چراغِ چشم دارد دلم از شبان و روزان

که به هفت آسمانش، نه ستاره‌ای است، باری

دل من! چه حیف بودی که چنین زکار ماندی

چه هنر به کار بندم که نماند وقتِ کاری

نرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند

دلِ آبگینه بشکن که نماند جز غباری

همه عمر، چشم بودم که مگر گلی بخندد

دگر ای امید، خون شو که فرو خَلید خاری

سحرم کشیده خنجر که: چرا شبت نکُشته‌ست

تو بکُش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من؟

که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

چو به زندگان نبخشی، تو گناهِ زندگانی

بگذار تا بمیرد به بر ِ تو زنده واری

نه چنان شکست پُشتم که دوباره سر برآرم

منم آن درختِ پیری که نداشت برگ و باری

سر ِ بى پناهِ پیری به کنار گیر و بگذر

که به غیر ِ مرگ، دیگر نگشایدت کِناری

به غروبِ این بیابان بنشین غریب و تنها

بنگر وفای یاران که رها کنند یاری...

شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
خواب گل سرخ (چرا نه؟) ... نظرات() 

چه می شد که مرزی نبود
برای نثار محبت
و انسان کمال خدا بود چرا نه؟
چه می شد که نبض گل سرخ
طپش‌های هر قلب عاشق
وعشق آخرین حرف ما بود
چرا نه؟  . . . چرا نه؟
چه می شد که دست من و تو
پل محکم عشق می شد برای تمامی دنیا
و دنیا پر از شوق پروانه ها بود
و جنگل رهاورد گل دانه ها بود
چرا نه  . . . چرا نه؟
چه می شد که اندوه ما را
شبی باد همراه می برد
و فردا هوایی دگر داشت
گل مهربانی به بر داشت
چه می شد که خواب گل سرخ
به رویای ما رنگ می‌زد
و رویا همان زندگی بود
چرا نه؟ . . . چرا نه؟
و دل شیشه غصه بر سنگ می‌زد
چه می شد که انسان عاشق
دلش بال پروانه‌ها بود
و با عشق می ماند، با عشق می‌خواند
چه می شد که انسان کمال خدا بود
چرا نه؟  . . .چرا نه؟
چه می شد بلوغ ستاره
فضای شب تیره زندگی را
پر از شعر خورشید می کرد
چه می شد فروغ سپیده
کویر همه آرزوی ما را
گلستانی از عشق و امید می‌کرد
چه می شد که هو هوی مرغ شباهنگ
دل صخره و کوه را آب می کرد
و دریا حریم غم و غصه هاشو
گذرگاهی از عشق مهتاب می کرد
چرا نه؟ . . . چرا نه؟

شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٧
غمی غمناک ... نظرات() 

 

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
 خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است

سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧
خسته ام ... نظرات() 

 

محبس خویشتن منم ، از این حصار خسته ام
من همه تن انا اللحقم ،‌ کجاست دار ، خسته ام
در همه جای این زمین ، همنفسم کسی نبود
زمین دیار غربت است ،‌ از این دیار خسته ام
کشیده سرنوشت من به دفترم خط عذاب
از آن خطی که او نوشت به یادگار خسته ام
در انتظار معجزه ، فصل به فصل رفته ام
هم از خزان تکیده ام ، هم از بهار خسته ام
به گرد خویش گشته ام ، سوار این چرخ و فلک
بس است تکرار ملال ،‌ ز روزگار خسته ام
دلم نمی تپد چرا ، به شوق این همه صدا
من از عذاب کوه بغض ، به کوله بار خسته ام
همیشه من دویده ام ، به سوی مسلخ غبار
از آنکه گم نمی شوم در این غبار ، خسته ام
به من تمام می شود سلسله ای رو به زوال
من از تبار حسرتم که از تبار خسته ام
قمار بی برنده ایست ، بازی تلخ زندگی
چه برده و چه باخته ،‌ از این قمار خسته ام
گذشته از جاده ی ما ، تهی ترین غبار ها
از این غبار بی سوار ،‌ از انتظار خسته ام
همیشه یاور است یار ،‌ ولی نه آنکه یار ماست
از آنکه یار شد مرا دیدن یار ، خسته ام

یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٧
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟ ... نظرات() 

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
 بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
 تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
 که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
 چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
 که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب
 تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
 حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

 چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٧
بیا کودک شویم … ... نظرات() 

 

مثل تمام آن روزهای خواب و خرگوش مثل روزهایی که واژه زیستن بی معنی تر از آن بود که فکر ما را مشغول خودش کند و ما بدون ترس همه ظهرهای گرم تابستان را روی لبه پشت بام می دویدیم، و مرگ احمق تر از آن بود که ما را دنبال کند.بیا کودک شویم...خوب نگاه کن ، ما هنوز محتاجیم به نقاشی های کودکی مان ، که ساده می کرد زندگی را در یک مربع کج و کله که نامش خانه بود، و دو خط موازی آبی که رودخانه را به خانه ما می آورد.ساده مثل لامپ خانه ی نقاشی مان که هیچ احتیاجی به سیم کشی نداشت و مداد زرد برای همیشه نورانی می کرد در بی خیالی قبض های برق.بیا کودک شویم و همه ی مردم دنیا را کودک ببینیم،آنقدر کودک و پاک که در خانه نقاشی مان را همیشه باز بگذاریم.مثل آن روزها که رفتند و هیچ فکر نکردند، و راست می گفت انگار ، دیگر امیدی به بازگشت نیست.دیگر نقطه اتصالی نیست.دیگر دستمان به نقاشی نمی رود و اگر هم برود،دیگر مداد رنگی های شش رنگ جواب دنیای پر زرق و برقمان را نمی دهد.دلم برای مداد رنگی های شش رنگ بی نهایت تنگ شده است.دلم برای آن روزها که عصرها دلم نمی گرفت تنگ شده است.دلم برای آن روزها که خیلی چیزها را نمی فهمیدم تنگ شده است.و چقدر می خندیدم به حماقت او که از من بزرگتر بود و عاشق، چقدر خوب بود که نمی فهمیدم.چقدر خوب بود آن روزها که محبوب قلبم فلان بازیگر بود، و هیچ وقت به صدای زمختش یا صورت آفتاب سوخته اش فکر نمی کردم.اما دیگر نه صورت زیبا و نه خواندن کتاب های ژول ورن مرا به کودکی نخواهد برد.باور کن امتحان کرده ام.دور است دنیای کودکی ام و من خسته ام.دور است روزگار بی گناه، روزگار صداقت و صمیمیت، روزگار پاکی و یکرنگی، دور است.... اما من چه کنم؟ منی که از دنیای بی کودک می ترسم.منی که از تمام خطوط منحنی رسم شده می ترسم.گویی شیاطینی هستند که می خواهند از خطوط راست و شکسته، که هیچ وقت خاطره ی کودکی شان را فراموش نکرده اند،دلبری کنند. 

دوشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٦
کسوف دل ... نظرات() 

سجاده ام کجاست
می خواهم از همیشه ی این اضطراب برخیزم
این دل گرفتگی مداوم شاید،
تأثیر سایه ی من است،
که این سان گستاخ و سنگوار
بین خدا و دلم ایستاده ام.
سجاده ام کجاست؟

چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٦
انسان ... نظرات() 

در پی خطوط در هم این روزگار می گردم و می گردم در پی دلخوشی هایی می گردم، پشت کاجستان دیگر برف نمی بارد، پشت کاجستان برگ نمی روید، کبوتر لانه نمی کند. کسی بیدار نیست و از کبوتران پیام، خبری نیست.پشت دریاها همه خوابند مثل اینجا و هر جا.عشق مرده است همچنان که آرزوها در دل کودکی بی کفش خشکید. تمنای کاغذها در زیر برف بر باد رفت و سینی خالیست و در هوا، آواز پری هم به صدا در نمی آید.اما تو ای قلب من تو بیدار باش ، ای قلب در به در من عشق را تو رعایت کن و تو آرزویم را به من گوشزد کن مگذار که فریادش به سکوت شب ها بپیوندد . ای قلب من تو انسان بودن را به من بیاموز که انسان بودن و ماندن وای که چه اندازه سخت است.  

 

جمعه ۳ اسفند ۱۳۸٦
تو را دوست می دارم ... نظرات() 

تو را دوست می دارم.
تو را به جای همه کسانی که نمی شناختم دوست می دارم.
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم.
برای خاطر عطر گستره ی بیکران و برای خاطر عطر نان گرم.

برای خاطر برفی که آب می شود،
برای نخستین گل، برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان،
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم.
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم.
جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟
من خود،خویشتن را بس اندک می بینیم.
بی تو جز گستره یی بی کرانه نمی بینیم میان گذشته و امروز.
از جدار آیینه ی خویش گذشتن نتوانستم.
می بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم،
درست آن گونه که لغت به لغت از یادش می برند.
تو را دوست می دارم برای خاطر فرزانگی ات که از آن من نیست
تو را به خاطر سلامت ،به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست می دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم
تو را باخاطر دوست داشتن دوست می دارم

پنجشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٦
و شیطان نیز میگرید ... نظرات() 

شب است و سرد

باران و تگرگ و برف

  در بین سیاهی ها صدای ضجه ای ممتد

 و شیطان نیز می گرید

 و من در گوشه ی ژرفای این زندان

 به تقدیر بد انسان می اندیشم

سیاهی ها  پلیدی ها برای نسل انسان ها طناب دار می سازد

 صداقت رنگ می بازد

 صدای گریه ی موحش میان کوچه های شهر

به عمق درد این سیاره می تازد

 می اندازد به روی شانه ام از غصه ها کوهی ...!

چه اندوهی...!

چه اندوهی...!

 کسی آرام می خواند

 کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟

شب است وسرد

و شیطان نیز می گرید...