golebaroon.persianblog.ir
دل نوشته هاي باران
جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸
شطرنج ... نظرات() 

فریادم در سینه گمگشته
و نگاهم
در تبسم یک لبخند خشک مات
آشنای ایین و غریبه کیش
دیر صبحی است
که دلم تنگ است
و روحم
در اندیشه ی عروج بی پایان
چون شمع می سوزد
ودر پیچ و خم شطرنج زندگی
گاه کیشم و گاه مات

پنجشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸۸
هوای گریه ... نظرات() 

نبسته ام به کس دل

نبسته کس به من دل

چو تخت پاره بر موج

رها رها رها من

ز من هر آنکه او دور

چو دل به سینه نزدیک

به من هر آنکه نزدیک

از او جدا جدا من

نه چشم دل به سویی

نه باده در سبویی

که ترکنم گلویی

به یاد آشنا من

ستاره ها نهفتند

در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من

سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸
زندگی رسم خوشایندی نیست ... ... نظرات() 

در سکوتی دلتنگ
در حصاری مستور
عطر تنهایی من در همه جا پیچیدست
و هوس هوش مرا آکنده
با تمنای گناهی مبهم
مادر آگاه ز تنهایی من می پرسد :
تو چرا مثل عدم تنهایی؟
تو چرا کنج قفس هیچ نمی خوانی باز ؟
تا به آهنگ تو یکدم نفسی تازه کنم ،
شهر ما قبلگه عشق و وفا و غزل است ،
تو چرا تنهایی؟
واژه ها در به درند
ناتوانند به ادرک جنون
هیچ کس در این شهر
حس بی تاب مرا خوب نخواهد فهمید
که چرا اینگونه
داغ تنهایی یک آلاله
چشم پر عشوه گر یک نرگس
و غم شرق به غرب سوسن
بر دل گلشن من روییدست
دوست دارم که بگویم سهراب ،
زندگی رسم خوشایندی نیست
زندگی بالش یک خواب بلند ابدی است
زندگی چیدن یک سیب هوس آلود است
زندگی طیف سفیدی است که آن سوی نهایت پیداست
زندگی  تلخترین لحظه ی یک مردودی است
آری آری سهراب ،
زندگی هر چه که هست
زندگی رسم خوشایندی نیست ...

جمعه ٢٤ مهر ۱۳۸۸
خسته ... نظرات() 

از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم
آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام

پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸
دود می خیزد ... نظرات() 

دود می خیزد ز خلوتگاه من
کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانه ام ؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افکندم در آب
لیک از ژرفای دریا بی خبر
بر تن دیوارها طرح شکست
کس دگر رنگی در این سامان ندید
چشم می دوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید
تا بدین منزل نهادم پای را
از درای کاروان بگسسته ام
گر چه می سوزم از این آتش به جان
لیک بر این سوختن دل بسته ام
تیرگی پا می کشد از بام ها 
صبح می خندد به راه شهرمن
دود می خیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن

شنبه ٦ تیر ۱۳۸۸
دلم تنگ است ... نظرات() 

sms-jok.royablog

سکوت سرد فاصله ها تنم را میلرزاند ، به یاد روز هایی که بودنت را نفهمیدم 

یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸
با تو ... نظرات() 

بیا با هم بخوانیم

        شکوه لحظه‌ها را

                بیا با هم ببینیم

                        سکوت یاسها را

بیا باهم بخندیم

    وفای بی‌وفا را

            بیا با هم بگرییم

                    شکست لاله‌ها را

بیا با هم بلرزیم

    شروع بادها را

        بیا با هم بسازیم

                تمام سازها را

بیا با هم بغریم

    تمام دردها را

        بیا با هم همیشه

            به هم عاشق بمانیم

بیا به حرمت عشق

    من و تو ، ما بمانیم

         چرا که بی‌تو من هم

                  نگاهی سرد دارم

                          دلی پر درد دارم

                                بیا باهم بمانیم

یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸
" هم شکست و هم شکستم داد دل " ... نظرات() 

آه، ای ابر بهاری مویه کن                روح تبدار مرا پاشویه کن       

این گران باری که بر دل می‌برم         هم تو میدانی چه مشکل می‌برم

هستی‌ام در پای آن سرمست رفت   آه، ای یاران دلم از دست رفت

انتهای هر چه رسوایی منم             عاشق شبهای تنهایی منم

بارها با لاله صحبت کرده‌ام              بار‌ها با ماه خلوت کرده‌ام

فکر من از آسمان ، آبی تر است      روح من با عشق عنابی تر است

من سر هر کوچه یا هو می‌زدم        پیش پای عشق زانو می‌زدم

آه، آه، ای شاعران نسترن              گل به گل داغ است حرف شعر من

با جدایی خو گرفتن مشکل است     از شقایق رو گرفتن مشکل است

او شبی آمد... مرا ویرانه کرد           او مرا یک باغ بی‌پروانه کرد

دل مرید کیش اشراقیش شد          دل اسیر ایها الساقیش شد

او که خویشاوند نزدیک گل است      شرح احساسات سبز بلبل است

او که با آیینه ها مانوس بود            چشم او یک کاسه اقیانوس بود

در نگاهش آسمانی راز داشت        کهکشان در کهکشان اعجاز داشت

آمد از آنسوی جنگلهای راز             آمد از آنسوی پرچین نیاز

آمد از دردش پُرم کرد و گذشت        در وفا سیلی خورم کرد و گذشت

آی دل ... زهر جدایی را بخور          چوب عمری بی‌وفایی را بخور

آی دل دیدی که ماتت کرد و رفت     خنده‌ای بر خاطراتت کرد و رفت

من که گفتم این بهارافسرده نیست من که گفتم این پرستو مرده نیست

وه ... عجب کاری به دستم داد دل   هم شکست و هم شکستم داد دل

 

 

سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
بانوی اردیبهشت ... نظرات() 

قسمتِ من از بهار ، سهم ِ من از سرنوشت
تولدت مبارک ، بانوی اردیبهشت
زیبای قصه ی من ، خواب ِ کدوم طلسمی؟
بگو به جز فرشته ، بهت میاد چه اسمی؟
خواب ِ قشنگ برکه ، رویای دور یک قو
درامتداد ِ پرواز ، پرستو تا پرستو
نبودی من می مُردم ، نباشی من می میرم
تو هستی که همیشه ، هر لحظه جون می گیرم
راز نگفته ی عشق ، حرف نخونده ی دل
بیتابی های امواج ، بی خوابی های ساحل
آرامش ِ یه جنگل ، نوازش ِ یه دریا
بگو  که تو کی هستی؟  معمّا در معمّا
نجابت ِ گل ِ سرخ ، حیای سبز ِ باغچه
فال ِ قشنگ ِ حافظ ، دلخوشیای طاقچه
پنجره های خونه ،دلواپس ِ همیشَه ن
وقتی دلت می گیره ، جاده ها ابری می شن
وقتی که خیس ِ چشمات ، بغض می کنه خیابون
هم گریه می شه با تو ، شرشر ِ تند ِ بارون
بخند تا من بخندم ، عاشقتم همیشه
گُل هر چی غنچه باشه ، لب ِ تو که نمیشه


تقدیم با عشق

دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸۸
گفتگو ... نظرات() 

آینه

می پرسد از من کیستی ؟ می گویمش اما نمی داند
این چهره ی گم گشته در آیینه ی خود را نمی داند
 
می خواهد از من فاش سازم خویش را باور نمی دارد
آیینه در تکرار پاسخ های خود حاشا نمی داند
 
می گویمش گم گشته ای هستم که در این دور بی مقصد
کاری بجز شب کردن امروز یا فردا نمی داند
می گویمش ‚ چیزی از این ویران نخواهی یافت
کاین در غبار خویشتن چیزی از این دنیا نمی داند
می گویمش ‚ آنقدر تنهایم که بی تردید می دانم
حال مرا جز شاعری مانند من تنها نمی داند
می گویم و می بینمش او نیز با آن ظاهر غمگین
 
آن گونه می خندد که گویی هیچ از این غمها نمی داند

 

دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۸
خاطرات بودنی قدیم ... نظرات() 

زمان را کاسه ای نیست تا که لبریز شود فضیلتی رونده دارد بسان آب و صراحت مکرری بسان سال اما لحظه هایی به وسعت نامریی یک خاطره باز می گرداند آب را به سرچشمه و می برد دل را به کهن سردابه ها تا نوازش دهد خاطرات بودنی قدیم را.

 

جمعه ٢۳ اسفند ۱۳۸٧
کسی نیست ، با خودم حرف می زنم ... نظرات() 

کجا می روی ؟
با تو هستم
ای رانده حتی از اینه
ای خسته حتی از خودت
کجای این همه رفتن
راهی به آرزوهای آدمی یافتی ؟
کجای این همه نشستن
جایی برای ماندن دیدی ؟
سر به راه
رو به نمی دانی تا کجا
چرا اتاقت را با خود می بری ؟
چرا عکس های چند سالگی را به ماه نشان می دهی ؟
خلوت کوچه ها را چرا به باد می دهی ؟
یک لحظه در این تا کجای رفتن بمان
شاید آن کاغذ مچاله که در باد می دود
حرفی برای تو دارد
سطری نشانی راهی
خیالت من از این همه فریب
که در کتابخانه های دنیا به حرف می ایند
و در روزنامه های تا غروب می میرند
چیزی نفهمیده ام ؟
خیالت من از پنجره های باز خانه ی سالمندان
که رو به از صبح توپ بازی
تا بای بای تیله ها و گلسر های رنگی حسرت می کشند
چیزی نفهمیده ام ؟
هنوز راهی از چشم های خیسم
 رو به خاک بازی در باغ و
پله های شکسته ی روز دبستان
می رود
هنوز بغضی ساده
رو به دفتری از امضای بزرگ و یک بیست
که جهان را به دل خالی ام می بخشید
می شکند
حالا در این بی کجایی پرشتاب
با که اینقدر بلند حرف می زنی ؟
تمام چشم های شهری شده نگاهت می کنند
کسی نیست ، با خودم حرف می زنم

چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧
فراموش کردنت را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت ... نظرات() 

امشب همه چیز رو به راه است
همه چیز آرام، آرام، باورت می شود ؟
دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم با یاد تو 
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم، بی صدا کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام نفس بکشم بدون تو و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم و بدون شانه هایت !
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
اما هنوز یک چیز هست که یاد نگر فته ام
که چگونه برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم
و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم
تو نگرانم نشو !
فراموش کردنت را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت ...

سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٧
جاده ... نظرات() 

خدا گریه ی ی مسافر رو ندید
دل نبست به هیچ کس و دل نبرید
آدم رو برای دوری از دیار
جاده رو برای غربت آفرید
جاده اسم منو فریاد می زنه
میگه امروز روز دل بریدنه
کوله باری که پر از خاطره هاس
روی شونه های لرزون منه
از تموم آدمای خوب و بد
از تموم قصه های خوب و بد
چی برام مونده به جز یه خاطره
نقش گنگی تو غبار پنجره
جاده آغوششو وا کرده رام
منتظر مونده که من باهاش بیام
قصه ی تلخ خداحافظی رو
می خونم با اینکه بسته هست لبام
پشت سر گذاشتن خاطره ها
همه ی عشق ها و دلبستگی ها
خیلی سخته ولی چاره ندارم
پشت سر گذاشتن خاطره ها
همه ی عشق ها و دل بستگی ها
خیلی سخته ولی چاره ندارم
جاده فریاد می زنه بیا بیا

سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٧
برای آخرین بار ... نظرات() 

دور می شم از تو آروم مثل گذشتن از خواب
آروم تر از پرواز یه شبنم زیر آفتاب
آروم مث نسیمی که می گذره از چمن
میگذرم از کنارت همدم محبوب من ....
دور میشم از پیش تو آهسته اما خسته
حالا که بوسه ی خواب روی چشات نشسته
حالا می رم که مهتاب اسم تو رو صدا کرد
دست پر از تمنات دست منو رها کرد ....
آروم می رم مبادا رفتنمو ببینی
با چشمای پر از اشک سر راهم بشینی
دیگه وقتی نمونده تو دل این شب تار
می سپرمت به خاطر برای آخرین بار